تبليغاتX
فریاد خاموش
 

تازيانه بيرحم نفاق ، تزوير و دورويي بر پيكر نيمه جانم سخت تحمل ناپذير و طاقت فرساست .

دارم تمام مي شوم 

باور هم مرد من مرگ باور را هم ديدم

گوشهام نامحرم و چشمهايم بيگانه دريده اي  شده اند كه هر لحظه جرعه اي  شراب زهرآگين نثارم مي كنند و من حيرانم  .

حيرانم كه با پريزاده اي راز دل گفتم كه افسوس و صد افسوس  جادوگري بيگانه(بسيار بيگانه )بيش نبود.

من

تباه شدم .

خرد شدم

نابود شدم

تهي از اميد ... عشق ... آرزو

وقتي تمام عشق پاك و خالصت ... تمام انسانيت و آرزويت تابوت مي شود سالهاست مرده اي عزيز !

من سالهاست كه مرده ام

اما افسوس هيچكس حتي مرگ  مرا نيز باور نكرد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:28  توسط امیر | 

من اینجا ریشه در خاکم
 
من اینجا عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکم
 
من اینجا تا نفس باقی است، میمانم
 
،من از اینجا چه میخواهم
 
... نمیدانم
 
امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست
 
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح میخوانم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 22:23  توسط امیر | 
ديريست
در ديار ما
سلام جز تبسم دروغ نيست
و چشم ها
نگاه مهربان دوستي ز ياد برده اند
و كودكان
در هجوم تشنگي تباه مي شوند
خنجري برهنه
در ميان شانه هاي ما
غلاف مي شود
بايد اكنون برخاست
تن رها كرد ز پيرايه
ترس ها را و توهم ها را
بايد از خاطر برد
زندگي، ماندن با دلهره نيست
بوده ها را بگذار
چشم ها را بگشا
پلك ها را بتكان از تكرار
همچون آيينه و باغ
بايد از گل انباشت
خاطر غم زده را
پر پرواز گشود
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 22:4  توسط امیر | 

 معلم پای تخته داد می زدصورتش از خشم گلگون بود ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها لواشک بین هم تقسیم می کردند

آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

دلم می سوخت به حال او که بیخود های و هو می کرد و با آن شور و اشتیاق تشاویهای جبری را نشان می داد

بروی تخته ای کز ظلمت تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت و بانگ زد:((یک با یک برابر هست))

از میان شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر دادکه یک با یک برابر نیست تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره شد

معلم مات بر جا ماند و شاگرد پرسید

اگر یک فرد انسان واحد بودباز هم یک با یک برابر بود؟؟؟؟؟

سکوت موحشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود  

او به آرامی ادامه داد

یک اگر با یک برابر بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود

یک با یک اگر برابر بودآنکه صورت نقره گون چون قرص ماه داشت بالا نبود و آن سیه چرده که مینالید پایین بود

یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟؟؟؟؟؟؟

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی دیوار چین را بنا میکرد

معلم ناله آسا گفت :بچه ها زین پس در جزوهاتان بنویسید که ((بک با یک برابر نیست))

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 20:32  توسط الهام | 
نسل سوخته

به کدامین گناه شدیم:

نسلی که دیروز برای همه امید امروز بود...

و امروز باز هم برای همه ننگ فردا...

نسلی که با خاطرات حماسی انقلاب و جنگ بزرگ شد...

نسلی که باید ادامه دهنده باشد...

و امروز که خود در صدد زدن راهی است برای رفتن؛

چه سد ها که بر مسیر جدید در یاچه اش نمی زنند...

نسلی که هیچ گاه درک نشد...

نسلی که همه بهتر از او می دانند غیر از خودش...

نسلی که برای اندیشه اش تازیانه را تحمل می کند...

نسلی که حقایقش اعدام می شود...

نسلی که شهامت هایش کشته می شود...

نسلی که آرزوی آیندگان را دارد و و محدودیت های گذشتگان...

نسلی که می سوزد در آتش بهشت...

نسل سوخته...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:46  توسط امیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آزادی معبود من است؛
به خاطر آزادی
هر خطری بی خطر،
هر زندانی رهایی،
هر جهادی آسودگی،
و هر مرگی حیات است...

نوشته های پیشین
هفته اوّل بهمن 1385
هفته دوم آذر 1385
نویسندگان
امیر
الهام
پیوندها
کفشدوزک تنها
ستاره کوچولو
لیلیکا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM